مير تقي الدين كاشاني
521
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
مىخواستم شعورى از آن لب تبسّمى * بر خويش رشك برده پشيمان از آن شدم * * * خاك بر سر باد قدرم را كه خود را پيش او * خوار مىديدم در آن روزى كه عزّت داشتم بعد ازين خواهم شعورى شكوه كرد از جور او * كردم آن مقدار ضبط خود كه طاقت داشتم * * * اى كشته هر نگاه تو صد دل رميده را * نگذاشت زنده ، چشم تو يك آفريده را * * * ازين آتش كه از هجر تو در جان من است امشب * چو شمعم صد هزار آسودگى در مردن است امشب * * * اگرنه زلف كمندافكن تو زنجير است * پس از چه روست كه هر حلقهاش گلوگير است نه طرّه است و نه گيسوست كاكلت نه كمند * سلاسلىست كه بر دست و پاى تدبير است سزد كه خون بچكاند دلم ز سستى بخت * كه آه و نالهء من سخت و دير تأثير است شعورى اين غزل تازه هر الف كه در اوست * براى كاوش جان حسود چون تير است * * * ناصح مگو كه دل ز چه از دست دادهاى * با دل چهسان كنم كه به فرمان من نبود * * * خون ببارد ز آسمان و ناله رويد از زمين * گر كنيم اظهار بيدادى كه با ما كردهاى * * *